
ومن چه عاجزانه افق های طلایی نگاهترا با هزاران تمنا جستجو میکنم
و قصه تنهایی را در اسمان آبی نگاهت در میان می گذارم ببینم اشکی که در نگاهت موج می زندبارانی از عشق بود برای باغ رویا هایم
و دلم چه بی قرار برای نگاه عاشقت می تپید
در دل شب های تاریک وجودم به جستجوی روشنایی شمع وجودت وی گردم.
به افتاب گردانی می مانم که هر صبح به امید افتاب تو سر از خواب بر می دارم.
و خوب می دانم بی تو گلبرگ های نازک وجودم را باد سرد خزان در هم فرو می ریزد
و جوانه های نا شکفته امیدم به دو از تو می خشکند
:: بازدید از این مطلب : 897
|
امتیاز مطلب : 134
|
تعداد امتیازدهندگان : 31
|
مجموع امتیاز : 31